محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى

542

خلد برين ( فارسى )

گفتار در ذكر شهادت شاهزادگان نامدار به تيغ قهر و سياست آن شهريار بىزينهار چون به زعم فاسد و خيال باطل اسماعيل ميرزا نخل حيات شاهزادگان و الا نژاد ، مثمر زوال ملك و پادشاهى وى بود گلدستهء وجود برادران و برادرزادگان و بنى اعمام را خار گلزار سلطنت خود مىشمرد ، قطع رحم و قساوت قلب و سوء باطن را شعار خود ساخته نهال زندگانى هر يك از ايشان را به تقريبى بر خاك هلاك انداخت و مهربانيهاى زبانى و تفقدات رسمى كه گاهى از وى نسبت به سلطان ابراهيم ميرزا به صدر ظهور مىپيوست بنابر اعلاى اعلام اقتدار برادر بزرگوارش سلطان حسين ميرزا در ولايت قندهار بود و چون بيم آن داشت كه مبادا آفتاب اقبال وى از افق مشرق كه در ديار خراسان است طالع شده كار جهاندارى بر وى دشوار گردد به ظاهر كار اظهار مهربانى با برادر نامدارش مىنمود . لاجرم بعد از رسيدن خبر ارتحال آن سرور ، دفتر صداقت و دوستى را بر طاق نسيان نهاده ابواب بهانه‌جوئى و بدگوئى بر روى وى گشاد و اكثر اوقات به اعتراضات غير وارد ، آينهء خاطر قدس مناظر آن مجموعهء معالى و مفاخر را غبار آلود كلفت خاطر ساخته هر لحظه به بهانه‌اى دام تازه در رهگذار روزگار وى مىانداخت . عاقبت از حركات ناهنجار و اطوار دل آزار وى جزم نمود كه به تيغ قهر ، نقش وجود او را از صحيفهء حيات خواهد زدود . بنابر اين به اميد آن كه شايد از راه انزوا و گوشه‌نشينى در فتحى بر روى وى گشايد دامن از ماسوى درچيد و معتكف زاويهء درويشى و ترك علايق گرديد و آقايان و ملازمان در دولتسراى خود را عذرخواهى نموده مقرر فرمود كه در خانه‌هاى خود بوده من بعد به در خانهء وى نيايند . و با وجود اين حال چون مراعات صلهء رحم در خيال اسماعيل ميرزا احتمال نداشت هر نفسى از انفاس